ساعت 2 صبح روز دوشنبه 22 بهمن است.سالگرد پیروزی انقلاب که پدرانمان برایمان به ارمغان آوردند.پیاده به میدان بوعلی میروم.هوا سرد است و برف باریده.مردم میگویند خدا لطف کرده برکت را رسانده “احتمالا به برکت نماز شکر بود که حالا خدا جبران کرده است” (مردی مومن در تاکسی می گفت).
به میدان بوعلی رسیدم .سکوت همه جای این شب روشن را فراگرفته بود (به قول سهراب: فتح یک شب به دست سکوت) برف باریده و زمین یخ زده .سگی را دیدم که دور میدان پرسه می زد،تعجب کردم که سگهای دانشگاه اینجا چه میکنند.یاد ادبیات دبیرستان افتادم که میگفت:سنگها را بسته اند و سگها را باز.
برف باریده،داخل میدان شدم، برف های روی چمن به هم ریخته بودند ،گویا مردم برف بازی کرده بودند،شاید هم برف با آنها بازی کرده بود.
آسمان، همه جای همدان را از برف پر کرده بود،به یک میزان، به قولی عدالت برفی رعایت شد. اما چه کسانی از این عدالت سهم داشته اند،آری کسانی که بی هیچ دغده ای از خانه گرم خود بیرون آمده تا کمی هم سرما را تجربه کنند.در واقع مثل روزه گرفتن که گرسنگی را تجربه کنیم ولی خیالمان هم از غذای سحرراحت است هم افطار.ولی کسی که همیشه خانه اش سرد است ، آیا جایی هست که گرما را تجربه کند؟؟؟
مجسمه ابن سینا را دیدم که برف روی شانه ها و سرش نشسته است.آری ابن سینا آن فیلسوف مشا یی که شکوفایی ایران بعد از هجوم اعراب تا حدود زیادی به او وابسته است.فیلسوفی که یک جمله از او در کتابهایمان آورده نشده است،گویا مقبره و این مجسمه هم از سر او زیاد استو سنگینی سنگهای آذرین مقبرهاش به دوش همه سنگینی میکند،حالا که برف هم اضافه شده است.
درختها را می دیدم که از سنگینی برفها مجبور به خضوع شده اند،ضعیف ترها شکسته اند و قوی ترها مانده اند،قانون مقدس جهان امروز که بعد از جنگ سرد بیش از پیش نیز تقدس و رسمیت یافت و جهان را یه جولانگاه خود تبدیل کرد.
برف باریده ،چمن ها را پوشانده ولی سبز ماندهاند ،البته هنوز سبزندو منتظرند تا زرد و پژمرده شوند و بمیرند.”کاج” را میبینم ،برف روی آن نشسته و سبز است ،درختی با برگهای سوزنی که همیشه سبز می ماند،برگهای پهن را به صورت سوزنی در آورده تا مقاومت کند.محافظه کاری تا کجا ! طبیعت هم محافظه کار دارد!؟از سبزی کاج نیز بدم آمد،دیگر سبز نبود،زرد تر و لخت تر از هر درخت دیگر می نمود.
میدان را دور زدم روی برفها شخصی علامت رپ را کشیده بود و در کنارش نیز “برادران ارزشی” فحشهای چارواداری .متاسف شدم برای خودمان که هنوز اندر خم یک کوچه ایم.گویا برادران ارزشی نیز بی هیچ دغدغه ای (به جز اسلام) بازیچه برف شده بودند.آمدند و در حال تفریح نیز از وظیفه خود دست بر نداشته اند و ازطرفی نیز آقازاده های سرمایه داری نیز آمده اند و به وظیفه خود جامه عمل پوشاندند.یاد تنازعی افتادم که هگل از آن دم می زد.فقط امیدوارم طبق پیش بینی اش روزی به کمال نیز برسیم (یه قول یکی از دوستان عزیزم:زهی خیال باطل)،گویا به عقب تر میرویم،هیچ پیشرفتی که نداریم(البته به غیر از تکنولوژی هسته ای)،پس رفت هم داریم.باز هم اصلاح طلبان به ظاهر اصلاح طلب،خدا یش بیامرزد.
از میدان وداع میکردم که صدای کلاغ ها به گوشم خورد،دور از انتظار نبود در این شب تاریک و وحشت زده و سراسر خفقان جز این انتظار نمیرفت،جوجه کاغها را میشنیدم که در این قحطی رجال باز هم گرسنه اند و حریص.میدان را به کلاغها سپردم و آمدم بیرون.
ساختمان فرماندهی شهر همدان را دیدم که با شکوهی که در خور جمهوری اسلامی بود فرمانبرداری میکرد.کنار فرمانداری سربازی را دیدم در حالی که از سرما می لرزید و از جای خود تکان نمی خورد،در حال انجام خدمت مقدس سربازی بود.خدمتی که هر ساله میلیون ها نفر از جوانان ایران میروند تا ماهای خود را به بطالت بگذرانند تا بلکه دفاع از میهن را بیاموزند.آن هم جهانی که روز به روز به علم بهای بیشتری میدهد و همه و همه به سوی صلح و ثبات و صنعت و تکنولوژی پیش میروند و تنها کشورهای انگشت شماری از جمله عراق و افغانستان و… به این امر میپردازند.راستی اگر این وقت و انرژی صرف علم و کار شود چه می شود؟ آری سرباز همچنان می لرزید و به فکر فرو رفته بود،واقعا به چه می اندیشید؟ به آینده ای که ندارد؟ به بیهودگی کاری که می کند؟ یا به خود کشی…
گفتم خودکشی ،یاد صادق هدایت افتادم،آن مرد همیشه جاودان که گر چه به سربازی نرفت ولی خدمت مقدسی انجام داد ،خودش را کشت و چه بهتر که به مرگ عادی نمرد، به قول چه گوارا: “تاسف می خورم برای کسانی که به مرگ عادی می میرند.”
از کنار برج پاستور رد می شدم که چه سری به آسمان برده است و با این حال جزء کوچکی از برجهای پایتخت به حساب نمی آید،یاد حرف حضرت علی افتادم که میگفت : ” هیچ کاخی…..”.کاش همه چیز برف بود و عدالت برفی رعایت می شد.آیا واقعا چنین کسانی با زحمت و تلاش خود برجها را به افلاک رسانده اند؟(البته فقط در ایران اسلامی منظور میباشد، خدای نکرده به بقیه ممالک کفر بسط ندید)آری علی (ع) امام اول و خلیفه چهارم در هزار سال پیش چنین گفته است.
گفتم امام اول و خلیفه چهارم ،ما خودمان نیز به خودمان رحم نمی کنیم ،آخر چه کسی را می خواهیم نجات دهیم؟ آمریکا را یا جهان را؟ خودمان را نیز دور می زنیم جه برسد دیگری را.فکر میکنیم خدا مرده است! نیچه نیز وقتی می گفت : خدا مرده است بر آن باور نبود.آن وقت ما…
ساعت 3.37 دقیقه بود.الگانس نیروی انتظامی ساخت آلمانی را دیدم که از جلوی نهضت سوادآموزی می گذشت که روی تابلو نهضت نوشته شده بود “ایران را مدرسه کنیم”! و در کنار آن مدیریت توسعه مدارس غیر دولتی بنا شده بود،دوباره یاد تنازع هگل و حرف دوست عزیزم افتادم.گویا الگانس در این وقت صبح هم به امید پیدا کردن دختری و پسری بود تا به وظیفه خود عمل کند و با خیال راحت شب را بخوابد،راستی لیلی و مجنون زرنگی کردند که زود مردند و گرنه……
پیاده روی جالبی بود ،حرفها زیادتر بود ولی چه کنیم با محدودیت ها! انسان همیشه محدود است ،همیشه و در همه جا ،ولی این محدودیت نباید زیاد طول بکشد زیرا عادت می شود ،پس باید زنجیرها را پاره کرد تا به آن عادت نکنیم که مبادا به پوست و استخوان ما بچسبد.
حرف آخر را سهراب می گوبد:
باید امشب بروم .من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم ، حرفی از جنس زمان نشنیدم، هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود ،کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.من به اندازه یک ابر دلم می گیرد.چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج .باید امشب بروم.
نوشته شده در 22 بهمن 86